دیوارهای کثیف، ماشین های خاکی،هوای پر از دود و ترافیک زیاد
چشمانم را خسته می کند
چشمهایم را می بندم تا شاید آرام شوم
بوق ماشین ها، سر و صدای زیاد و هیاهوی شهر
گوش هایم را آزار می دهد
گوشهایم را می گیرم . . .
همه جا تاریک است، هیچ سر و صدایی نیست،
خودم را تنهای تنهای در جنگلی تاریک می بینم
تنهایی به شدت آزارم می دهد، حس ترس مرا فرا گرفته
گذر زمان برایم نامفهوم است .. .
ناگهان حس ضربه ای مرا به خود می آورد. . .
ایستگاه آخر بود، باید پیاده می شدم.
از ایستگاهم گذشته بودم و به ناچار باید پیاده برگردم .
• • • • •
"یا با مردم بودن و تحمل کردن
یا تنها بودن و از دنیا عقب ماندن"