تبليغاتX
!ــ! سطل آشغال

 

دارم خودمو بهش عادت می دم، چون چاره ای برام نمونده

          شاید این آخرین راه نباشه، اما . . .

دارم عمرم رو با اون سپری می کنم، چون تنها همدمم شده

          می دونم اون لیاقت نداره، اما . . .

همه زندگی هامون اما و اگر شده، دیگه جایی واسه آرزو کردن

نیست، شاید سه تا آرزومونو از همون بچگی به باد هوا داده باشیم، کسی چه می دونه!

 

پ.ن: میگن آرزو بر جوانان عیب نیست، اما . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 13:24  توسط شینا  | 

 

از دور صدایی می آید

صدایی نامفهوم      صدایی فریاد مانند

        فریادی شلیک مانند       فریادی سکوت آور

همه خاموش می شوند      اشیاء در نگاهت به حرکت در می آیند

                              و تو تنها، در سایه سکوت محو می شوی

حس تنهایی تو را فرا می گیرد

           اکنون ترس تنها صدای توست

صدایی می آید. . . آری، صدای ترس دیگران است

 خوشحال می شوی،   تو تنها نیستی

امید در تو می جوشد      ترس ها، فریاد می شود

                     فریادی که جوابگوی سکوت است

                         فریادی که از جنس نور است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 11:23  توسط شینا  | 

 

همیشه احساسم می گه، برو جلو

                                       - ولی من می دونم احساسم اشتباهه!

همیشه احساسم می گه، تو می تونی موفق باشی

                                       - ولی من می دونم احساسم بچگانه است!

همیشه احساسم می گه، این کار مثل آب خوردنه

                                       - ولی من می دونم هیچی نمی فهمم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 13:50  توسط شینا  | 

 

اگه حس می کنید که الان در باغ وحش زندگی می کنید، نگران نباشید، چون این حس (طوطی بودن) به من هم دست داده !

اگه نه، مطمئن باشید، در این جنگل دنیا، یه وقت این حس به شما هم دست خواهد داد. پس عجله کنید حیوونای مناسب خودتون رو پیدا کنید !

  

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 0:0  توسط شینا  | 

 

صورتکی که تمام عمر روی صورتش بود یه لحظه برداشت ، رفت جلوی آینه ،

الان می تونست چهره ی واقعی خود رو ببینه ولی چه فایده ، اینطوری دیگه خودش رو نمی شناخت ، پس دوباره صورتک رو به صورتش زد . این کار همیشه اش بود ولی نمی دونست لازمه تغییر ، از خود گذشتن و برای مدتی تحمل کردن است .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 10:44  توسط شینا  | 

 

یه قلم و کاغذ بر می دارم ، می خوام هر چی اعتراف دارم برای خدا بنویسم

راستی کسی می دونه خدا چطور برگه صحیح می کنه (وجبی صحیح می کنه؟!) ، زیاد بنویسم یا کم ، خدا به خط خطی هم نمره می ده ؟! آخه می دونید چیه ، خیلی به نمره اش احتیاج دارم ،

                   اصلاً هر چی بلدم و می تونم می نویسم . . .

 

پ.ن : کسی یه کاغذ اضافه داره!

پ.ن (برای خدا ) : خدا اگه نمره ام ندی مشروط میشم ، منو می بخشی! (اینو بالای برگه ام می نویسم !)

پ.ن2 : ببخشید فقط یه دونه کاغذ دیگه می خوام ، کسی داره . . افسوس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 11:20  توسط شینا  |