امروز که داشتم راه می رفتم
بوی نم بارون هوا رو گرفته بود
یه نفس عمیق کشیدم ، واقعاً چه حسی داد !
یه لحظه فکر کردم که خدایا زندگی چقدر می تونه
قشنگ باشه و ما آدما با
غم ، ترس ، تنبلی و خیلی چیزای دیگه
اونو خراب می کنیم .
خدایا شکر به خاطر نعمت هایت.
ابر در چمن زاري است که من عبور مي کنم
در حالي که من مي گريم ، سبزه ها
چه خوشحال ، آيا به خاطر من است؟
نه اينطور نيست!
من هنوز مي گريم ، درختان
مي خندند ، آيا به خاطر من است ؟
ابرها در گذرند ، رود ، باد ، خورشيد
همه مي خندند و من مي گريم
آيا همه به خاطر من می خندند ؟
نه نه اين امکان ندارد
ما مي خنديم ، اکنون
دنيا چه زيباست ، همه مي خندند
آري اين است زندگي
با همه غرورش ، حاضره روزي 100 بار به کودکي تلخي که محکوم به گذروندنش بوده اعتر
اف کنه ...
زمان هيچ چـــيزو عوض نکرده ،
اون هنوز يه پسر بچه ست ...

بالا ، پایین
چپ ، راست
از بالا به پایین می رم ، از چپ به راست . . .
اصلاً نمی دونم کجا هستم ،
فکر می کنم گم شده باشم .
همیشه اینطور می شه ، شاید تا حالا
10 بار این مسیرو رفته باشمو برگشتم
ولی نمیدونم چکار کنم ، هنوز تو شکّم ، یعنی
از خودم مطمئن نیستم .
تازه شروع کردم خرده کلمه ای سر راهم بریزم
تا بار بعدی دیگه گم نشم . . .
